تبلیغات
داستانهای عاشقانه شما

داستانهای عاشقانه شما

داستان عشق من (قسمت اول) :[داستان عشق علی , ]

به نام خدا
دوستان چون نوشتن بهترین داستان زندگیم خیلی طول می کشه به پیشنهاد دوستم حامد جان تصمیم گرفتم که براتون قسمت قسمتش کنم .
می تونید در قسمت زیر اولین قسمت داستان عشق من رو بخونید...
همه چیز خیلی ساده شروع شد ،خیلی اتفاقی ،توی دانشگاه ، اولش که دیدمش نفهمیدم عاشقش شدم ، فقط یه احساس جدید و عجیبی پیدا کرده بودم ،از یه طریقی باهاش آشنا شده بودم چون با دختر عموی دوستم دوست بود ...
توی کلاس فیزیک با هم کلاس بودم ولی چون اونا جلسات اول نیومده بودن جزوشون کامل نبود برا همین جزوه منو قرض گرفتن ، منم از خدا خواسته ...
از همون اول گرفتار نگاهش شدم ، بد طورم گرفتار شده بودم ، دیگه هیچ راه فراری نبود.
نمی دونم چرا روزی که دیدمش یه احساسی مثل افسردگی داشتم ، حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم ، نمیدونم چم بود ، جالب هم اینجاس که اصلا نمی دونستم مربوط به اونه ولی هر چی که بود با اینکه ظاهرش تلخ بود ولی در کل برام شیرین بود و نمی دونستم که چرا داره از این حالت خوشم می اد...
خلاصه منم بعد از یه مدت که گذشت و چند بار دیدمش تازه متوجه شدم که این احساس عجیب من مربوط به اونه ، تازه فهمیدم که ای دل غافل به همین سادگی عاشق شدم ، تازه دیدم که عشق خیلی ساده میاد سراغ آدم ولی ساده رهاش نمی کنه.
این خیلی سخته که آدم یه نفرو تا پای جان دوست داشته باشه ولی از احساس اون نسبت به خودش با خبر نباشه ، تقریبا آدم دیوونه می شه ، منم دقیقا همچین حسی داشتم ...
بعد از یه مدت که فهمیدم این حال خراب من فقط با وجود و حضور اونه که تسکین پیدا می کنه دیگه تصمیم گرفتم که برم سراغش ، ولی به محض اینکه این تصمیمو گرفتم  یه ترس عجیب به سراغم اومد ، تازه یه ترسی هی بهم می گفت که اگه بگه نه چی ، اگه از تو خوشش نیاد چی ، اگه اصلا پای کس دیگه ای وسط باشه چی ؟
نمی دونم چرا این ترس و این سوالات اومد سراغم فقط می دونم که هر چی که بود ، خیلی داشت اذیتم می کرد ، حتی یه لحظه ام که فکرشو می کردم دیوونه می شدم ، خلاصه همین ترس جلومو گرفت و نگذاشت که جلو برم.
دیدن وقتی پسرا می خوان برن سراغ دخترا می گن آقا می ریم شد شد ، نشدم نشد ، ولی این برا من فرق می کرد ، دیگه نشدم نشد تو کار نبود ، حتما باید می شد ، منم برا همین تصمیم گرفتم که بی گدار به آب نزنم...
البته اینم باید بگم که من تا اون موقع نه به هیچ دختری شماره داده بودم نه سراغ کسی رفته بودم نه اصلا به کسی متلک انداخته بودم ، چون اصلا تو این نخا نبودم و اصلا هم از این کارا خوشم نمیاد ، ولی اینا رو نگفتم که بخوام بگوم من خیلی آدم مثبتیم چون نیستم فقط از این کارا خوشم نمیاد ، اینا رو گفتم که متوجه بشید این یکی قظیش برام با همه فرق می کرد و نمی تونستم مثل بقیه بهش نگاه کنم ...
به همون دلایلی که بهتون گفتم من اثلا بلد نبودم که چطوری برم سمتش و بهش ابراز علاقه کنم ، برا همین تصمیم گرفتم برم سراغ همون دوستم که ما رو با هم آشنا کرده بود ، تا اینطوری اصولی تر هم عمل کنم که خدای نکرده از دستش ندم.
منم همین کارو کردم و رفتم سراغ دوستم ، ولی ای دل غافل چشمتون روز بد نبینه یه اشتباهی پیش اومد که کلی ما رو از هم دور کرد.
خوب دوستان فعلا تا همین جا رو داشته باشید تا انشاالله دفعه بعد براتون ادامه قشنگترین داستان زندگیم رو بنویسم ، امیدوارم تا اینجا خسته نشده باشید و ادامه داستان رو هم بخونید.

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط علی

ویرایش شده در - و -



شرمندگی :[عمومی , ]

دوستان و حامد جان از همگی معذرت می خوام که دیر شد ولی باور کنید در حال نوشتنم و به زودی قصه عشقمو براتون میزارم روی وب.

عجله نکنید...

آخه نباید از من انتظار داشته باشید که یه همچین اتفاقی رو سریع بنویسمش...

نوشته شده در شنبه 23 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط علی

ویرایش شده در - و -



داستان من... :[عمومی , ]

خیلی ممنون از دوستم حامد که من رو به عنوان اولین کاربر وارد کرد . البته من خودم یه وب دارم تحت عنوان نیاز که می تونید ببینید.

ولی وارد شدن من در این وب به خاطر نوشتن داستان عشقمه که هنوز آماده نشده ولی ظرف یکی دو روز آینده براتون میزارم توی وب...

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط علی

ویرایش شده در - و -



آدم و حوّا = انسان :[عمومی , ]

آدم و حوّا = انسان

نمی‌دونم چه‌طوری بگم، ولی به نظر من انسان از دو قسمت تشکیل شده‌است، یک مرد و زن، یعنی شما به تنهایی انسان نیستید، بلکه حوّا یا آدم هستید. حالا فقط یک راه برای انسان شدن شما وجود داره و اون اتصال روحی و جسمی شما با اون نصفتون هستش. یعنی حوّا و آدم باید کاملاً باهم یکی بشن، و برای این یکی شدن، اون آدم و حوّا باید تمام سعی خودشون رو بکنند تا بتونن بهترین بشن. منظورم اینه که مثلاً برای یکی شدن طرز صحبتشون، اون طرز صحبتی رو برای واحد بودن انتخاب کنند که بهترین طرز صحبت باشه.

من از وقتی که یادم هستش، دنبال اون نصفه خودم می‌گشتم و در این راه بعضی‌ها را به‌جای اون نصفه خودم به علّت شباهت زیاد و نداشتن تجربه، اشتباهی گرفتم، من تصمیم گرفتم که اونا رو براتون تعریف کنم تا لااقل شما اشتباه نکنید و زندگیتون رو به باد ندین.

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط حامد

ویرایش شده در - و -



سلام :[عمومی , ]

سلام

این وبلاگ، وبلاگ اصلی من نیست، بلکه من این وبلاگ رو درست کردم که همه بتونن داستان عشقشون رو اینجا بنویسن و تا هم خودش لذت ببرن و هم دیگران از خوندن اون عبرت ببرند. پس منتظر نظرات و داستانهای شما هشتم.

برای عضو شدن در این وبلاگ و نوشتن داستانهای واقعی خودتون، در قسمت نظرات بگین.

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط حامد

ویرایش شده در - و -



:[داستان عشق من , ]

اولین شخصی رو که من اشتباهی به‌جای اون نصفه خودم گرفتم، دخترخاله‌ام بود، دقیقاً یادم نمیاد چندسال داشتم ولی اینو می‌دونم که سنم خیلی کم بود، شاید از یک سال تا پنج سال؛ اون در اون زمان دختر خیلی خوبی بود و یا شاید هم من فکر می‌کردم خیلی خوب بود، ولی همین دلیل بود که باعث شده بود من اونو دوست داشته باشم.

یادم میاد که اون وقتا پاتوق من و دخترخالم زیر میز تحریرم بود!!!!؟؟؟؟؟چه خاطرات خوبی من زیر اون میز تحریر دارم، الان هم اون میز رو دارم ولی یه کم برام کوچک شده.

(دفعه بعد در رابطه با صحبت‌هایی که باهم می‌کردیم صحبت می‌کنم.)

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و 05:10 ق.ظ توسط حامد

ویرایش شده در - و -