تبلیغات داستانهای عاشقانه شما
نویســــندگان :
◊ حامد (3)
◊ علی (3)
◊ رها (0)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (4)
◊ داستان عشق من (1)
◊ داستان عشق علی (1)
آرشـیـــــــــــو :
◊ مهر 1384 (6)
لینكســــــــتان :
◊ نیاز
لینكــــــــدونی :
◊ آدم و حوا=انسان (-)
◊ وبلاگ اصلی من (-)
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
داستان عشق من (قسمت اول) :[داستان عشق علی , ]
نوشته شده در دوشنبه 25 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط علی
ویرایش شده در - و -
شرمندگی :[عمومی , ]
دوستان و حامد جان از همگی معذرت می خوام که دیر شد ولی باور کنید در حال نوشتنم و به زودی قصه عشقمو براتون میزارم روی وب.
عجله نکنید...
آخه نباید از من انتظار داشته باشید که یه همچین اتفاقی رو سریع بنویسمش...
نوشته شده در شنبه 23 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط علی
ویرایش شده در - و -
داستان من... :[عمومی , ]
خیلی ممنون از دوستم حامد که من رو به عنوان اولین کاربر وارد کرد . البته من خودم یه وب دارم تحت عنوان نیاز که می تونید ببینید.
ولی وارد شدن من در این وب به خاطر نوشتن داستان عشقمه که هنوز آماده نشده ولی ظرف یکی دو روز آینده براتون میزارم توی وب...
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط علی
ویرایش شده در - و -
آدم و حوّا = انسان :[عمومی , ]
آدم و حوّا = انسان
نمیدونم چهطوری بگم، ولی به نظر من انسان از دو قسمت تشکیل شدهاست، یک مرد و زن، یعنی شما به تنهایی انسان نیستید، بلکه حوّا یا آدم هستید. حالا فقط یک راه برای انسان شدن شما وجود داره و اون اتصال روحی و جسمی شما با اون نصفتون هستش. یعنی حوّا و آدم باید کاملاً باهم یکی بشن، و برای این یکی شدن، اون آدم و حوّا باید تمام سعی خودشون رو بکنند تا بتونن بهترین بشن. منظورم اینه که مثلاً برای یکی شدن طرز صحبتشون، اون طرز صحبتی رو برای واحد بودن انتخاب کنند که بهترین طرز صحبت باشه.
من از وقتی که یادم هستش، دنبال اون نصفه خودم میگشتم و در این راه بعضیها را بهجای اون نصفه خودم به علّت شباهت زیاد و نداشتن تجربه، اشتباهی گرفتم، من تصمیم گرفتم که اونا رو براتون تعریف کنم تا لااقل شما اشتباه نکنید و زندگیتون رو به باد ندین.
نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط حامد
ویرایش شده در - و -
سلام :[عمومی , ]
سلام
این وبلاگ، وبلاگ اصلی من نیست، بلکه من این وبلاگ رو درست کردم که همه بتونن داستان عشقشون رو اینجا بنویسن و تا هم خودش لذت ببرن و هم دیگران از خوندن اون عبرت ببرند. پس منتظر نظرات و داستانهای شما هشتم.
برای عضو شدن در این وبلاگ و نوشتن داستانهای واقعی خودتون، در قسمت نظرات بگین.
نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و 01:10 ب.ظ توسط حامد
ویرایش شده در - و -
:[داستان عشق من , ]
اولین شخصی رو که من اشتباهی بهجای اون نصفه خودم گرفتم، دخترخالهام بود، دقیقاً یادم نمیاد چندسال داشتم ولی اینو میدونم که سنم خیلی کم بود، شاید از یک سال تا پنج سال؛ اون در اون زمان دختر خیلی خوبی بود و یا شاید هم من فکر میکردم خیلی خوب بود، ولی همین دلیل بود که باعث شده بود من اونو دوست داشته باشم.
یادم میاد که اون وقتا پاتوق من و دخترخالم زیر میز تحریرم بود!!!!؟؟؟؟؟چه خاطرات خوبی من زیر اون میز تحریر دارم، الان هم اون میز رو دارم ولی یه کم برام کوچک شده.
(دفعه بعد در رابطه با صحبتهایی که باهم میکردیم صحبت میکنم.)
نوشته شده در یکشنبه 17 مهر 1384 و 05:10 ق.ظ توسط حامد
ویرایش شده در - و -
مطالب قبلـــــــی ...
◊ داستان عشق من (قسمت اول)...-
◊ شرمندگی...-
◊ داستان من......-
◊ آدم و حوّا = انسان...-
◊ سلام...-
◊ ...-
صفحــــــات ...